یه شب تو اتاقم بودم. دیدم اتاق همینجور داره کوچیک میشه. دیوارا, زمین, سقف, همه دارن میان سمت من. تخم کردم. احساس کردم مرغ شدم. بعد همونجور که تخم میکردم شروع کردم به قدقدقدا گردن. قد قدقدااا قدقدقداااا!
در حین قدقد کردن و نزدیک شدن دیوارا و سقف و زمین موبایلم زنگ خورد, برداشتم گفتم قدقدقداا??!
یکی اونور گفت:قدقدقدااا!!
گفتم ئه?! اینم که قدقدقدااا!!
نگو اونم تو یه همچی موقعیتی بود مشغول تخم کردن بود.
خلاصه با هم یه مکالمه ی دو دیقه ای قدقدقدایی داشتیم بعد همه جا تاریک شد یه صداهای ترق توروقم شنیدم که گویا استخونام بودن, تخمایی که کردم هم شکستن لابد, بعد از اون قضیه دیگه دور اتاقم دیوار نبود, درواقع من دیوارو میبینم ولی مامانم انگار نمیبینه -مامانا هیچوقت دیوارای اتاق بچه هاشونو نمیبینن- چون هر دفه از کنار اتاقم رد میشه داد میزنه "تمیز کن اون طویله رو" و من هم جواب میدم "اتاق خودمه به کسی ربط نداره" و مامانم میگه "یهو مهمون میاد زشته" -مهمونا هم مثل مامانا دیوار و درهای اتاقها رو نمیبینن- و من هم طبعن جواب میدم "مگه خرن بیان تو طویله؟!" و اینگونه مامان یه فحش خیس و شسته به من حواله میکنه.