Friday, September 2, 2011

ابرا

ابرا میرن, این برای من یه امر اثبات شدس.
ده ها بار نه که صدها بار نه که nها بار شده ببینم ابری سر جاش نیست. یه تیکه ابر میتونه در عرض مدت کوتاهی جاشو عوض کنه, میتونه الان جلو خورشید باشه, ۲۰ ثانیه دیگه کیلومترها -از دیدما, سانتیمترها- دورتر باشه. اصن ابرا هستن که برن, گر نرن نیستن.
خصلتشونه, وجودشونه, نیاز به رفتن دارن. انقد میرن تا به یه جا برسن و بارون شن, انقدر میرن و میرن که با هم قاطی شن و اشباع شن. اونوقته که بارون میشن. وقتی از زندگیشون سیر شدن, وقتی از رفتن خسته شدن, وقتی به اینجاشون رسید.
ما آدمام دقیقا مثه ابراییم, همش داریم میریم, در زمان, در مکان, در ابعاد مختلف در حال حرکتیم. اگه حرکت نکنیم مرداب میشیم, غرق میکنیم و هیچ فایده ای نداریم.
ما آدمام انقد میریم, انقدر میریم تا به هم برسیم, وقتی به هم رسیدیم بازم میریم, انقدر که از باهم بودن سیر شیم, انقدر که همدیگه رو پر کنیم, اونموقعه که بارون میشیم, چیزی که هستیمو در اختیار بقیه میزاریم تا ازش استفاده کنن.
یه سری از ماها هیچوقت به هم نمیرسیم, این دسته فقط میرن, انقد میرن که تجزیه شن.
یه سری دیگمون به هم که میرسیم از هم رد میشیم, این دسته بازم به رفتن ادامه میدن تا به یکی دیگه برسن. و این چرخه ادامه داره.
ما آدما مثه ابریم, یه سری گوچیکیم, یه سری بزرگ, بزرگا از به هم رسیدن کوچیکا تشکیل میشن, ابرای کوچیک به ابرای بزرگ گیر میکنن, یا یه چیزی میکنن یا یه تیکشون میچسبه. اونایی که کندن میرن و به یه ابر بزرگتر یا کوچیکتر برسن, و این قصه تکرار میشه.
ما آدما مثه ابریم, بعضیا بارونزاییم, بعضیا بی خاصیت و صرفا ابر, اونایی که بارون زان, تجربه هاشونو به بقیه میدن, اوناییم که بارونزا نیستن, انقد میرن تا بارون زا بشن.
ما آدما مثه ابریم, سیاه داریم, سفید داریم, همیشه اکثرمون فکر میکنیم اونایی که سفیدن خوبن, ولی نمیدونیم اونا به هیچ دردی نمیخورن و سیاهان که بارون دارن.
ما آدما مثه ابریم, زیاد, کنار هم و در حال رفتن, بعضی مواقع بارونمون سازندس بعضی
مواقع هم مخرب. مهم اینه که بدونیم کی بباریم, کجا بباریم, یا اینکه چقد بباریم.

Thursday, September 1, 2011

!گند

این پرچمای وسط میدونو فقط به خاطر من گذاشتن، گذاشتن که من وقتی از تو دفتر کارم بهشون نگاه می‌کنم، بفهمم چقد باد می‌زنه -می‌وزه- یا در چه جهتی میزنه -همون می‌وزه-. اینو بدونم و کولرو خاموش کنم، پنجره رو وا کنم و از هوای دل‌انگیز تابستانی -به‌همراه بوی دود اگزوز و میوه‌های پوسیده میوه فروشی زیر دفتر- حالم بهم بخوره و پنجره رو ببندم.