ابرا میرن, این برای من یه امر اثبات شدس.
ده ها بار نه که صدها بار نه که nها بار شده ببینم ابری سر جاش نیست. یه تیکه ابر میتونه در عرض مدت کوتاهی جاشو عوض کنه, میتونه الان جلو خورشید باشه, ۲۰ ثانیه دیگه کیلومترها -از دیدما, سانتیمترها- دورتر باشه. اصن ابرا هستن که برن, گر نرن نیستن.
خصلتشونه, وجودشونه, نیاز به رفتن دارن. انقد میرن تا به یه جا برسن و بارون شن, انقدر میرن و میرن که با هم قاطی شن و اشباع شن. اونوقته که بارون میشن. وقتی از زندگیشون سیر شدن, وقتی از رفتن خسته شدن, وقتی به اینجاشون رسید.
ما آدمام دقیقا مثه ابراییم, همش داریم میریم, در زمان, در مکان, در ابعاد مختلف در حال حرکتیم. اگه حرکت نکنیم مرداب میشیم, غرق میکنیم و هیچ فایده ای نداریم.
ما آدمام انقد میریم, انقدر میریم تا به هم برسیم, وقتی به هم رسیدیم بازم میریم, انقدر که از باهم بودن سیر شیم, انقدر که همدیگه رو پر کنیم, اونموقعه که بارون میشیم, چیزی که هستیمو در اختیار بقیه میزاریم تا ازش استفاده کنن.
یه سری از ماها هیچوقت به هم نمیرسیم, این دسته فقط میرن, انقد میرن که تجزیه شن.
یه سری دیگمون به هم که میرسیم از هم رد میشیم, این دسته بازم به رفتن ادامه میدن تا به یکی دیگه برسن. و این چرخه ادامه داره.
ما آدما مثه ابریم, یه سری گوچیکیم, یه سری بزرگ, بزرگا از به هم رسیدن کوچیکا تشکیل میشن, ابرای کوچیک به ابرای بزرگ گیر میکنن, یا یه چیزی میکنن یا یه تیکشون میچسبه. اونایی که کندن میرن و به یه ابر بزرگتر یا کوچیکتر برسن, و این قصه تکرار میشه.
ما آدما مثه ابریم, بعضیا بارونزاییم, بعضیا بی خاصیت و صرفا ابر, اونایی که بارون زان, تجربه هاشونو به بقیه میدن, اوناییم که بارونزا نیستن, انقد میرن تا بارون زا بشن.
ما آدما مثه ابریم, سیاه داریم, سفید داریم, همیشه اکثرمون فکر میکنیم اونایی که سفیدن خوبن, ولی نمیدونیم اونا به هیچ دردی نمیخورن و سیاهان که بارون دارن.
ما آدما مثه ابریم, زیاد, کنار هم و در حال رفتن, بعضی مواقع بارونمون سازندس بعضی
مواقع هم مخرب. مهم اینه که بدونیم کی بباریم, کجا بباریم, یا اینکه چقد بباریم.
Friday, September 2, 2011
Thursday, September 1, 2011
!گند
این پرچمای وسط میدونو فقط به خاطر من گذاشتن، گذاشتن که من وقتی از تو دفتر کارم بهشون نگاه میکنم، بفهمم چقد باد میزنه -میوزه- یا در چه جهتی میزنه -همون میوزه-. اینو بدونم و کولرو خاموش کنم، پنجره رو وا کنم و از هوای دلانگیز تابستانی -بههمراه بوی دود اگزوز و میوههای پوسیده میوه فروشی زیر دفتر- حالم بهم بخوره و پنجره رو ببندم.
Wednesday, August 31, 2011
مهمونا خرن؟!
یه شب تو اتاقم بودم. دیدم اتاق همینجور داره کوچیک میشه. دیوارا, زمین, سقف, همه دارن میان سمت من. تخم کردم. احساس کردم مرغ شدم. بعد همونجور که تخم میکردم شروع کردم به قدقدقدا گردن. قد قدقدااا قدقدقداااا!
در حین قدقد کردن و نزدیک شدن دیوارا و سقف و زمین موبایلم زنگ خورد, برداشتم گفتم قدقدقداا??!
یکی اونور گفت:قدقدقدااا!!
گفتم ئه?! اینم که قدقدقدااا!!
نگو اونم تو یه همچی موقعیتی بود مشغول تخم کردن بود.
خلاصه با هم یه مکالمه ی دو دیقه ای قدقدقدایی داشتیم بعد همه جا تاریک شد یه صداهای ترق توروقم شنیدم که گویا استخونام بودن, تخمایی که کردم هم شکستن لابد, بعد از اون قضیه دیگه دور اتاقم دیوار نبود, درواقع من دیوارو میبینم ولی مامانم انگار نمیبینه -مامانا هیچوقت دیوارای اتاق بچه هاشونو نمیبینن- چون هر دفه از کنار اتاقم رد میشه داد میزنه "تمیز کن اون طویله رو" و من هم جواب میدم "اتاق خودمه به کسی ربط نداره" و مامانم میگه "یهو مهمون میاد زشته" -مهمونا هم مثل مامانا دیوار و درهای اتاقها رو نمیبینن- و من هم طبعن جواب میدم "مگه خرن بیان تو طویله؟!" و اینگونه مامان یه فحش خیس و شسته به من حواله میکنه.
Tuesday, August 30, 2011
نبرد -نه برد- اسفندیار و پلنگ سه دم
اسفندیار اسبش رو زین کرد که به شکار پلنگ سه دم -که پشت کوه سیردانیلو زندگی میکرد- بره, وقت داشت میرفت اینو تو فیسبوکش شیر کرد:
من آن فندیارم که اس پیشش است, سه چارتا ال ان بی به هر دیشش است
پلنگ سه دم هم ز من آگه است, فرو خنجرم بر سرش تا ته است.
اینو شیر کرد و به نبرد پلنگ سه دم رفت, وقتی به کوه سیردانیلو رسید, داد زد:
پلنگ ای پلنگ سه دم کو دمت؟!, کجا آن بر و یال چون گندمت؟!
بیا تا سه دم را به آتش کشم, دو چشمت درآرم و آبش کشم!
اسفندیار این دوتا بیت رو خوند -کلی ئم زور زد که قافیه هاشو در بیاره- و هف هش بار دیگه ئم شنید-به خاطر اکو شدن صدا.
بعد منتظر موند, منتظر پلنگ سه دم, یه ربع, دو ربع, سه ربع, چار ربع-اون موقع واحد ساعت ربع بود, هنوز نیم ساعت و ساعت
نبود- خلاصه یه عالمه ربع وایساد اونجا ولی خبری نشد, یه روز, دو روز, سه روز, یه هفته, دو هفته -اهمدی حموم نرفته!(هر هر هر!), نه مثینکه این پلنگه بیرون بیا نیست! اینو خوند:
تو ای بی وجود ای پلنگ سه دم, بکن ناکجا قبر و گورت رو گم!
اسفندیار اومد خونه رفت پشت سیستم دید روشنه, یادش اومد وقتی داشت میرف خاموش نکرده, به زمین و زمان لعنت فرستاد که ای وای سی پیوی کواتروکورم به فاک رفت! تور رو باز کرد- اسفندیار بعد از دیدن برنامه دو نقطه صفر سدای عامریکا (وی عو عی) دیگه از وی پی ان استفاده نمیکنه- و رفت تو فیصبوک دید اووو ۵۶ تا نوتیفیکیشن و ۲۷تا مسج داره, چه دافاییم
بودن ذوق کرد! همشونو ادد کرد, یه استتوسم نوشت که:
برفتم شکار سه دممی پلنگ, صدامو شنید زرتی زد خ.ای.ه فنگ!
بعد نشست منتظر لایکا...
That is the end how i see.
یه موقه آیی, آدم فکرشم نمیکنه, ولی فکرش آدمو میکنه!...
یه موقه آیی, آدم طرف و نگاهم نمیکن, ولی یه نگاه کافیه تا نگاه طرف آدمو بکنه!
یه موقه آیی, آدم صداشم در نمیاد, ولی چشاش چرا!
یه موقه آیی, آدم نشسته خونه و هیچ جا نمیره, و این هیچ جا نرفتن باعث میشه که آدم به گ.ا بره!
یه موقه آیی, آدم شوخی میکنه, بقیه ئم اونو جدی جدی میکنن!
یه موقه آیی, آدم باید خفه شه, کبود شه, گردنشو بگیره, چشاش سیاهی بره, سفیدی بیاد, گلوش خر خر کنه, اکسیژن به خونش و در نتیجه به مغزش-کونش- نرسه, بمیره, ننه باباش بیان بالاسرش گریه زاری کنن, اشک بریزن,
جیغ بکشن,
داد بزنن,
خودشونو باد بزنن,
گرمه هوا داغه تنم,
عاشق و دیوونش منم,
سرت میره توی عنم,
سیفون بکش بری پایین,
شما که سرور مایین,
ما باهمیم هرجا بریم,
آخرشم مسافریم,
مسافر وی آی پی,
دت ایز دی اند هو آی سی.
یه موقه آیی, آدم طرف و نگاهم نمیکن, ولی یه نگاه کافیه تا نگاه طرف آدمو بکنه!
یه موقه آیی, آدم صداشم در نمیاد, ولی چشاش چرا!
یه موقه آیی, آدم نشسته خونه و هیچ جا نمیره, و این هیچ جا نرفتن باعث میشه که آدم به گ.ا بره!
یه موقه آیی, آدم شوخی میکنه, بقیه ئم اونو جدی جدی میکنن!
یه موقه آیی, آدم باید خفه شه, کبود شه, گردنشو بگیره, چشاش سیاهی بره, سفیدی بیاد, گلوش خر خر کنه, اکسیژن به خونش و در نتیجه به مغزش-کونش- نرسه, بمیره, ننه باباش بیان بالاسرش گریه زاری کنن, اشک بریزن,
جیغ بکشن,
داد بزنن,
خودشونو باد بزنن,
گرمه هوا داغه تنم,
عاشق و دیوونش منم,
سرت میره توی عنم,
سیفون بکش بری پایین,
شما که سرور مایین,
ما باهمیم هرجا بریم,
آخرشم مسافریم,
مسافر وی آی پی,
دت ایز دی اند هو آی سی.
Subscribe to:
Posts (Atom)