جوش میزدی، و من جوش میزدم، و از جوش زدنت جوش میزد هرچه آب بود، و هرچه جوشِ شیرینیِ تو بود تلخ میشد، و تاریک بود خانه ات که تاریکخانهای بود برعکس هر کَس که به دیوارت آویخته بودی، به من خمار میآمدی و من قمار میکردم در تاریکیِ خانهات، به نبود و عدم بودم و بوی نبودنت از جوش خوردن آبهای فاضلاب تاریکخانههایِ عکس مردمِ نابینا در شهر پیچیدنی شده بود. به دست آموختم که به چشم نیاورم، هفته گذشت و ماه آمد که 14 معصوم در 13 روز بهمن ماه دود شده بودند. تف بر این عق! عق بر این زمین! زمین بر این روزگار و روزگار بر من! روزگار بر من خراب شد و خراب بر من تو بودی، تاوان پس دادنت چه بود تا وان حمامت را از گل و اشک پر کنی؟!